محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1103
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
كشيده ، تتمهء صحرائى و به تصرّف آن جماعت تباهى درآمد . بيان يورش افغان به سمت ميدان واقعه در محلّهء بهبهان در اين بين نيز از آن جانب كه محمود ابرهه نمودهنمود ، خود متوجّه تسخير گرديده يك ضلع حصار را در نظر كوتاهبين چون فطرت خود پست ديده آنجا را مدنظر و آن گروه محمودى اثر - كاصحاب الفيل - خرطوم نيّت را به تخريب كعبه دلهاى مستمند بلند و رشته پوسيدهء انديشه خام را به تصعيد كنگرهء حصار بر سر دست تطاول كمند ساخته ، آن قوم خونخوار بىتأمّل و مدار ، يك بار تا پاى حصار يورش آورده ، چند عدد نردبان چوپ ترتيب و در پاى برج توپخانه رسانيده اولا سه نفر چون شعله جوّاله كه در چوب درگيرد ، يا دود كه از شعله برخيزد ، از نردبان فوارهسان از آب آسانتر ، و از شرر جهندهتر ، بالا جسته يكى از مستحفظين را كشته و برج را متصرّف و مضمون : اقبال خصم هرچه بلندى كند رواست * فواره چون چون بلند جهد سرنگون شود به وصف الحال ايشان مناسب و متّصف آمد . همانا از ارتقا از نردبان ترّقى معكوس ، و بحران مرض طغيان بود كه چراغ حيات را در كالبد تن روشن ، و جان شيرين را به پاى مردى اجل معلق بر لب حصار بدن آورده بودند . بعد از تصرّف بروج دو نفر از دلاوران حصار به استمداد صاحب ذو الفقار دست به قائمهء شمشير آبدار ، و بر سر آن قوم نابكار كه در برج قرار داشتند تاختند به يكدم آن دو نفر به آن سه نفر كه چهار و مر پنج نفر در گيرودار ، و شش جهت از هفت لشكر چشم را هشت ، به انتظار گشاده عاقبت آن پنج نفر به ضرب دو بر سه ، شش جهت را از لوث آن سه چهار بار به يك بار خالى و از اوج برج هريك به طريقى به حضيض نگونسارى افتادند يكى را چنان بر فرق زدند كه برق تيغ ازينه پاييهء پائينش ساطع ، و ديگرى را بر كتف چنان نواختند كه از سلّم زندگى پرتاب و بر كنف بئس المآب - كلّ شيء يرجع الى اصله - راجع و ثالث را به دستور از نردبان هستى به مسقط الجحيم نيستى و اصل ، و بالجمله همگى از پلهء وجود همخوابهء مغاك عدم و با معذّبين جهنم همدم شدند ، و از طرف ديگر به كمك آن نامدار ، مردم حصار آن قوم خونخوار را به باد گلوله گرفته آن فئهء نافرجام از پاى حصار